سی و نه

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «هفتاد» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : هفتاد و شش و هفتاد و سه و هفتاد و چهار و هفتاد و پنج

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت سی و نه دسترسی پیدا کنید

هفتاد و شش

خدای مقدِّر من سلام...من برایت ننوشتم.گفتم جواب کنکور که آمد، می نویسم.جواب کنکور آمد. از ذوقِ عزیزترین و افتخارِ اسطوره و کِیفِ مهربان ترین، ذوق کردم و افتخار کردم و کِیف کردم؛ اما ننوشتم.گفتم شهر و دانشگاه جدید آبستن اتفاقات ریز و درشت است، قلم من هم که شکارچی. چشمم دودو می زند و ذهن همیشه درگیر م درگیر روایت ها می شود؛ می نویسم.نه از متر کردن های خیابان ها نوشتم، نه از سر زدن به تک تک کتاب فروشی های انقلاب. نه از سرنگ معتادهای شوش نوشتم، نه ازدست فروش های مترو. نه از سربالایی های دانشگاه نوشتم، نه از شکلات خریدن برای آشپزهای سلف؛ هیچ ننوشتم.گفتم بانوی قم را که زیارت کنم، قلمم هم مثل اشک هایم می شکفد. می نویسم.لابلای جمعیت حرمِ نورچشمی حل شدم و دلم را به ضریحش گره زدم، انگار قلمم را هم؛ ننوشتم.گفتم بروم نجف، مولا را که ببینم بند دلم پاره می شود. می نویسم.رفتم نجف، بند دلم پاره که نه، بند...

ادامه مطلب

هفتاد و سه

خدای گشایش گر من سلام...خواستم مثلاً سر حرف را باز کرده باشم.به فاطمه زهرا، دختر تازه وارد جمع صمیمی مان کنج هیأت گفتم:+ عزیزم کدوم دبیرستانی؟- من هنرستان می خونم.مثل همیشه قلبم از ذوق پر شد و هیجان به صدایم دوید:+ وایییییییی چقدر عاااالی، فوق العاده است. حالا چه رشته ای؟- حسابداری، هیچی هم نمی فهمم. درسم خیلی ضعیفه.شوکه شدم.انتظار این یکی را نداشتم.برایِ منِ همیشه در آرزویِ هنرستان بوده، بهترین قسمت مکالمه با هر کسی بخش مربوط به در هنرستان درس خواندنش بود.هر بار که با هنرستانی ها همکلام می شوم، انگار تمام آرزوها و رویاهای برباد رفته ام جان بگیرند، قلبم از ذوق پر می شود و هیجان در صدایم غوغا می کند.اما این بار نه، فرق می کرد.گفتم:+ پس چرا حسابداری می خونی؟ دوسش داری؟او هم انگار سر درد و دلش وا شده باشد:- نه. همه می گن بخونی خوبه. مامانم می گه بخون، داداشم می گه بخون، بابابزرگم می گه بخون،....

ادامه مطلب

هفتاد و چهار

خدای  متعال من سلام...نشسته بودیم کنج اتوبوس.یکی من می گفتم و ده تا او رویش می گذاشت.خسته بودیم.از نماز صبح بیدار بودیم و بعدش تا دوسه تا شهر آن طرف تر رفته بودیم و چهارده-پانزده ساعت ورکشاپ و کلاس و تمرین از سرمان گذشته بود و حالا داشتیم برمی گشتیم تا چند ساعتی بخوابیم و فردا دوباره روز از نو روزی از نو...مثلاً خواستم فضا شود و خستگی هایمان کم رنگ شوند، گفتم:+ راستی چه خبر از شاه دوماد؟نگاهش از سیاهی های پشت پنجره اتوبوس جدا نمی شد. همان طور خیره به بیرون جوابم را داد:- کی رو می گی؟ باز کی داره شوهر می کنه؟!همیشه همین است.تا حرف ازدواج می شود ترش می کند.از این همه بی حوصلگی اش خنده ام گرفت:+ کسی شوهر نمی کنه. دایی جناب عالی داره زن می گیره...! چه خبر از عروس و دومادتون؟بازهم خیره به پنچره جواب داد:- نگفتم بهت؟ بهم خورد. دارن جدا می شن.انگار برق گرفته باشدم، لرزیدم:+ منو نگاه کن ببینم...

ادامه مطلب

هفتاد و پنج

خدای مفرج الهموم من سلام...او گفت، هر آن چه من از شنیدنش شرم دارم و او از گفتنش شرم نداشت...و من نشنیدم، یعنی نخواستم بشنوم، یعنی خودم را زدم به آن راه که اصلاً کر شده ام.تکرار می کرد، بلند بلند توهین می کرد، به من، به انتخابم، به پوششم، به مقتدایم، به سر تا پایم، به... .برخاستم، رفتم که او نبیندم، شاید تمامش کند.رفتم که اگر در تیررس نگاهش نباشم شاید دست از اراجیف بافتن هایش بردارد.چه می گفت؟که من باعث بدبختی او شده ام؟که من و چادرم او را محدود کرده ایم؟که گرانی، تورم، اوضاع بد اقتصادی و کمبودها را من و حجابم باعثیم؟من؟من هیچ نگفتم.از اولش آخرش را می دانستم.به مقدس ترینم هم گفتم هیچ نگوید.گفتم او عقده کرده.نیشتر نزنیم که زخمش سر باز نکند.گفتم هرچه گفت جوابش را نده.من می دانم حرف حسابش چیست.می دانم از کجا خورده.می دانم گرانی و تورم و فلان و فلان فقط بهانه اش است.می خواهد عقده باز کند.دردش گ...

ادامه مطلب