هفتاد و چهار
خدای متعال من سلام...نشسته بودیم کنج اتوبوس.یکی من می گفتم و ده تا او رویش می گذاشت.خسته بودیم.از نماز صبح بیدار بودیم و بعدش تا دوسه تا شهر آن طرف تر رفته بودیم و چهارده-پانزده ساعت ورکشاپ و کلاس و تمرین از سرمان گذشته بود و حالا داشتیم برمی گشتیم تا چند ساعتی بخوابیم و فردا دوباره روز از نو روزی از نو...مثلاً خواستم فضا شود و خستگی هایمان کم رنگ شوند، گفتم:+ راستی چه خبر از شاه دوماد؟نگاهش از سیاهی های پشت پنجره اتوبوس جدا نمی شد. همان طور خیره به بیرون جوابم را داد:- کی رو می گی؟ باز کی داره شوهر می کنه؟!همیشه همین است.تا حرف ازدواج می شود ترش می کند.از این همه بی حوصلگی اش خنده ام گرفت:+ کسی شوهر نمی کنه. دایی جناب عالی داره زن می گیره...! چه خبر از عروس و دومادتون؟بازهم خیره به پنچره جواب داد:- نگفتم بهت؟ بهم خورد. دارن جدا می شن.انگار برق گرفته باشدم، لرزیدم:+ منو نگاه کن ببینم...
ادامه مطلب